مفیدستان

مطالب مفید

مفیدستان

مطالب مفید

مفیدستان

مفیدستان شهری کوچک برای اموختن،

حضرت ادریس

رضا بکری | يكشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۲۲ ق.ظ


زن در حـالیکه یک دستش را روی پیشانی ، بالای ابرو ، سایه بان چشم کرده بود و به صـحـرای جـلوی کـلبـه اش می نگریست ، خطاب به شوهر که در انتهای کلبه به کاری مشغول بود ، به صدای بلند گفت :

ـ گمان می کنم امیر حاکم شهر به اینسو می آید !

مرد که با شگفتی به بیرون می دوید ، پرسید :

ـ امیر ؟

ـ آری ، حـالا دیـگـر حتی برق جواهر را روی قبضه شمشیر او و همراهانش ، می بینم . زیر آفتاب می درخشند .

مرد در حالیکه به داخل کلبه باز می گشت ، با دلخوری غرید :

ـ در ایـن اطـراف ، جـز کـلبـه مـا ، آبـادی دیـگری نیست ، پس بی گمان به خانه ما فرود خواهند آمد ، همانجا بیکار ممان ! غذایی فراهم کن ، شاید نزد ما چیزی بخورند . . .

ـ امـیـران و شـاهـان ، از غذای من و تو چیزی نخواهند خورد آنها هر چه بخواهند در سفره های خود ، همراه بر می دارند؛ نیازی به آب سرد و نان گرم من و تو ندارند !

آن دو ، از هـمـان سـالهـای نـخـسـتـیـن ازدواج ، از شـهـر کـوچ کـرده و بـه ایـن مـحـل آمـده بـودنـد . کـنـار چـشـمـه بـرای خود کلبه ای ساخته و به تدریج ، به آبادانی زمینهای اطراف و احداث باغ و مزرعه ، پرداخته بودند .

آوازه سرسبزی و شادابی بهشت آسای آنجا ، به شهر و به گوش امیر حاکم رسیده بود . امـیـر غـالبـا بـرای شـنیدن ناله ها گوشی سنگین ولی برای هر خبر پر سود ، گوشی تیز داشت .

خـبـر را شـنـیـده و اینک برای دیدن محل ، با عده ای از درباریان خود به آنجا آمده بود که گفته اند : شنیدن کی بود مانند دیدن .

در کلبه ، امیر به مرد گفت :

- جای بسیار زیبایی است ؛ ما وصف آن را شنیده بودیم ، اینک آن را بسیار بهتر و زیباتر از آن یافتیم که تصور می کردیم آیا حاضری آن را بفروشی ؟

ـ ایـن بـاغ و مـزرعـه ، مـحصول زحمت بیست ساله من و همسرم و فرزندان من است . من در همین زمـیـن و کنار همین چشمه و در این کلبه ، فرزندان خود را در آن بزرگ کرده ام و سالها در آن خود و خانواده ام برای خداوند بزرگ نماز گزارده ایم و سپاس او را به جای آورده ایم . نمی توانم از آن دل بردارم . . . نه ، نمی توانم آن را بفروشم .

امـیـر حـاکـم ، دیـگـر چـیـزی نـگـفـت ؛ بـرخاست و با همراهان آنجا را ترک کرد و به شهر بازگشت .

در شهر ، همسر امیر حاکم به وی گفت :

- جـایی را که تو اینقدر پسندیده ای ، زیبنده توست ، نه یک شهروند ساده ، باید آن را بدست آوری !

- اما او ، آن را به هیچ قیمتی نمی فروشد .

- ولی راهی وجود دارد که تو آن را تصرف کنی .

- چه راهی ؟

- تو می توانی از قاضی بخواهی که او را به خاطر خروج از دین امیر حاکم ، دستگیر و مـحاکمه کند و به قتل برساند . مکر نگفتی که او به خدایان ما ایمان ندارد و برای خدای خود ، نماز می گزارد ؟

- آری ، او چنین می گفت .

- بسیار خوب ، این بهانه خوبی است . پس از آنکه از وی آسوده شدی ، می توانی زمین و باغ و مزرعه اش را تصرف و کلبه اش را ویران کنی و به جای آن قصری برای خویش بسازی .

خـداونـد بـه حـضرت ادریس ، پیامبر همان قوم ، فرمان داد تا نزد آن امیر ستمگر برود و بـه او بـگوید : ((آیا به کشتن بنده مؤ من ما راضی نشده بودی که زمین او را نیز مصادره کـردی و زن و فرزندانش را به خاک مذلت نشاندی ؟ سوگند به عزت و جلالم که حلم و بـردبـاری مـا ، تـو را فـریـفـتـه اسـت . زودا کـه تـو را بـه ذلت افـکـنـیم و تو و همسر اغواگرت را هلاک سازیم . ))

ادریس ، پیام خداوند را در حضور درباریان مو به مو به امیر حاکم رسانید . او بر آشفت و ادریـس را از مـجـلس خـود بـیـرون رانـد . هـمـسـر امـیـر ، کـسـانـی را فـرستاد تا وی را به قتل برسانند اما پیش از آن ، یاران ادریس ، او را آگاه کرده بودند .

ادریس به یاران خویش فرمان داد تا شهر را ترک کنند و خود نیز از شهر بیرون رفت و در غاری پنهان شد .

خداوند به او فرموده بود به زودی شهر را به خشکسالی مبتلا خواهد ساخت و امیر حاکم را به خاک مذلت خواهد نشانید و هلاک خواهد کرد .

وعـده خـدا انـجـام یـافـت : امـیـر و هـمـسـرش هـلاک شـدنـد و امیری دیگر بر تخت او نشست و خشکسالی بر شهر ، چیره شد .

بیست سال بر مردم گذشت در حالی که قطره ای باران نباریده بود .

پس از بیست سال ، خداوند به ادریس فرمان داد که اینک به شهر درآی و از ما طلب باران کن زیرا مردم شهر به ما روی آورده اند . مردم شهر ، اندک اندک دریافته بودند که سختی ها به خاطر ستمی بود که امیر پیشین بر آن مرد مؤمن روا داشته و نیز ادریس پیامبر را از شـهـر آواره کـرده بـود و آنـان هـیـچ عکس العملی در برابر ستم وی ، از خویش نشان نداده بودند .

دیگر در شهر ، از هر دهانی شنیده می شد که :

- ایـن هـمـه بلاها را از آن می کشیم که امیر ستمکار پیشین ، صاحب آن باغ و مزرعه زیبا را به بهانه خداپرستی کشت و خانواده او را به خاک مذلت نشانید و ادریس نبی را در کوه و بیابان آواره کرد و ما دم نزدیم !

- کـاش مـی دانـسـتیم ادریس به کجا رفته است تا او را می یافتیم و از او می خواستیم که نـزد خـداونـد خـویـش از مـا شـفـاعـت کـند و به دعا ، از خدا باران بخواهد و از این بدبختی رهایی یابیم .

- اگر ادریس نیست ، خدای او هست ؛ ما خود به خدا و به درگاه او روی می آوریم و از او می خواهیم که گناه ما را ببخشاید .

ادریس به فرمان الهی ، پا از غار بیرون نهاد و به سوی شهر ، به راه افتاد .

مردم شهر ، از آمدن ادریس شادمان شدند و به نزد وی شتافتند و به خدای او ایمان آوردند و از وی خواستند تا دعای باران بخواند .

ادریـس بـه امـیـر جـدید شهر پیام فرستاد که خود و درباریان وی پیاده و بدون سلاح ، به نزد وی بیایند .

امـیـر ، گـرچـه نـخـسـت زیـر بـار نـمـی رفـت امـا پـس از آگاهی از اراده عمومی ، سرانجام پذیرفت و با تذلل و خاکساری ، با پای برهنه با همراهان خویش ، نزد ادریس آمد و به مـردم پـیوست و همه ، با پای برهنه ، به بیابان بیرون شهر رفتند و ادریس از خداوند طلب باران کرد .

بـاران رحـمـت الهـی فـراوان فـروبـاریـد؛ و از شـهـر از جـان و دل به ادریس و فرمان الهی او ، گردن نهاد . 

  • رضا بکری

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی