مفیدستان

مطالب مفید

مفیدستان

مطالب مفید

مفیدستان

مفیدستان شهری کوچک برای اموختن،

بایگانی

داستان حضرت نوح

رضا بکری | يكشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۲۷ ق.ظ


نـوح در جـامعه ای می زیست که دلها در آن تیره و فساد چیره و بت پرستی رایج و ستم و بـهـره گـیـری و اسـتـثـمـار ، مـتـداول بود . ثروتمندان در فساد خویش غوطه ور بودند و نـاتـوانـان و مـسـکـیـنـان ، در جان کندنی سخت ، روزگار می گذرانیدند ! خداوند به نوح فـرمـان داد که به پیامبری ، این مردم را هدایت کند . نوح ، زبانی فصیح و منطقی قوی و بیانی گرم داشت و سخت بردبار و شکیبا بود .

او ، به فرمان خدا ، به دعوت و ارشاد پرداخت :

- ای قـوم مـن ، تـنـهـا الله را بپرستید . چرا غیر او را به پرستش می گیرید ؟ اگر ایمان نیاورید ، من بر شما از شکنجه روزی سخت هراسانم .

او هـمـچـنـان بـه دعـوت خـود ادامـه مـی داد و در ایـن راه ، بـا امـیـدواری و تـحمل بسیار ، با سختیها و ناملایمات روبه رو می شد و از فصاحت و بلاغت خویش در راه ابلاغ رسالت خود سود می برد .

در ایـن مـیـان ، بـرخـی مـسـکـیـنـان و مـسـتـضـعـفـان ، رفـتـه رفـتـه بـه سـخـنـان او مـایـل شـدنـد و دعـوت او را اجابت کردند . اما ثروت اندوزان و دنیا پرستان که زمزمه های تـوحـیـدی نـوح را خطری برای منافع خود تلقی می کردند ، عناد و مقاومت ورزیدند و ظلمت گـمـراهـی را بـر نـور هـدایت رجحان نهادند و از این بالاتر ، نوح و پیروانش را به باد استهزا گرفتند :

- مـا تـو را جز بشری مانند خود نمی بینیم و جز پست ترین مردمان به تو نمی گروند . تو و پیروانت را هیچ برتری بر ما نیست و جز مشتی دروغگو نیستید .

در بـرابـر مـقـاومـت آنـان ، نـوح ایـسـتـادگـی مـی کـرد و بـه یـاران و پـیـروان خـود تشکل می داد .

نـوح بـرای گـذران زنـدگـی خـویـش ، نـجـاری مـی کـرد (18) و در هـمـان حـال ، در ابـلاغ رسـالت خـود هیچ گاه از پا نمی نشست و هر روز در گذرگاهها و معابر به تبلیغ می پرداخت :

ـ ای مردم ، من که برای ابلاغ رسالت خود ، از شما مزدی نمی خواهم ، مزد مرا تنها خداوند مـی دهد . نیز نمی گویم فرشته ام تا بگویید : تو جز بشری مانند من نیستی . ادعای علم غـیـب هـم نـکرده ام تا مرا تکذیب کنید . من تنها شما را به خداوند یکتا ، به نیکی و پاکی و اخلاق ، فرا می خوانم . پس چرا ایمان نمی آورید ، چرا بر نادانی خود اصرار می ورزید ؟

آنان گستاخانه و بی پروا ، پاسخ می دادند :

- اگـر چـنـان کـه مـی گویی ، خواهان رستگاری و هدایت مایی ، این مردمان پست و پیروان دون را از خود دور کن . ما نمی توانیم یاران و همعقیده آنان باشیم .

- چرا از من می خواهید با یاران مؤ من خویش ترک مراوده کنم ؟ من کسی نیستم که این مؤ منان را از خود برانم .

نوح ، سالها و سالها ، با تحمل همه مصائب و ریشخندها و آزارها ، به نشر دعوت و تبلیغ پـرداخـت . تـا ایـنـکـه سـرانـجـام ، آن مـردم گـمـراه ، بـه یـکـبـاره امـیـد نـوح را به یاس مبدل کردند و آن پیامبر خدا را بر سر راهی بدون بازگشت قرار دادند :

- ای نوح ، دیگر بس کن و از این بحث و جدال مکرر خود با ما دست بدار . مگر نمی گویی کـه اگـر مـا ایـمـان نـیاوریم دچار عذاب الهی خواهیم شد ؟ اکنون کجاست آن عذاب الهی که وعده می دادی ؟

وقـتـی بـی شرمی را به نهایت رساندند و آن پیامبر بردبار الهی از خود ناامید کردند ، نوح ، قوم خویش را نفرین کرد :

- پروردگارا ، از این کافران یک نفر بر زمین مگذار ! (19)

خـداونـد امـر فـرمـود تـا نـوح به کمک یاران اندکش ، کشتی بسازد . نوح نقطه ای را بر خـشـکـی و دور از دریـا انتخاب کرد و از تنه درختان ، با زحمت بسیار ، تخته هایی فراهم آورد و با ابزار ابتدایی روزگار خود ، ساختن کشتی را آغاز کرد .

از همان آغاز ، تمسخرها و ریشخندها شروع شد . هر روز دسته ای از کافران می آمدند و او و یارانش را که سخت سرگرم کار بودند ، به باد استهزا می گرفتند :

- ای نوح ، بهتر نبود فکر یک دریا هم در همین نزدیکیها می کردی ؟ آخر کدام دیوانه ای در خشکی و دور از دریا یک کشتی به این بزرگی می سازد ؟

- لابد گاوهایی کرایه کرده است که این کشتی را به دریا خواهند برد !

- شاید هم دریا را به اینجا خواهد آورد !

حـتی فرزند خود او که جذب جامعه کافران شده بود ، در مسخره کردن پدر ، با آنها همراه بـود . امـا نـوح ، بـردبار و استوار ، به این یاوه گوییها و هرزه دارییها اعتنا نمی کرد و به کار خود ادامه می داد .

سرانجام ، کار ساختن کشتی بزرگ به پایان آمد و از جانب خداوند به نوح فرمان رسید که اینک با خانواده خویش و همه گرویدگان و مؤ منان به کشتی درآی و از هر حیوانی یک جفت (نر و ماده ) با خود ببر ، که لحظه عذاب ما در رسیده است .

نـخـسـت از تـنوری در خانه یکی از مؤ منان ، آب فرا جوشید و همه مؤ منان به فرمان نوح بـه کـشـتـی در آمـدنـد . آنـگـاه هوا تیره و تار شد و طوفانی سهمگین برخاست و بارانی سـیـل آسـا و تند در گرفت و آب بر سطح زمین جریان یافت و کم کم بالا ایستاد و کشتی اندک تکان خورد . . .

وحـشـت هـمـگـان را فـرا گـرفت ؛ هر کس سراسیمه به سویی می گریخت . کم کم موج ها انبوه شد و هنگامه ای برخاست .

نوح که از کشتی می نگریست و تسبیح خدا می گفت ، فرزند خویش را دید که از امواج به بلندی ها می گریخت . فریاد برآورد :

ـ پسرکم ! به کشتی درآی !

- فـرزنـد گـمـراه کـه هـنـوز گـریـبـان از طوفان غرور نرهانیده بود ، به پاسخ بانگ برداشت :

- مـرا بـه کشتی تو حاجتی نیست ، بر ستیغ کوهی فرا خواهم رفت و از غرق شدن در امان خواهم ماند .

امـا در هـمان هنگام امواج بالاتر آمد و آب ، کشتی را بر سر گرفت و هر چه جز کشتی به زیـر آب رفـت . نـوح کـه خـود شـاهـد غرق شدن پسر بود ، سخت دلتنگ شد و از روی مهر پدری ، گله آغاز کرد :

- خـداونـدا ، تو خود وعده داده بودی که مرا و خانواده ام را از عذاب در امان نگه داری . اینک این فرزند من است که غرق می شود .

خداوند فرمود :

- ای نـوح ، او دیـگـر از خـانـدان تـو نـیـسـت و عملی نا صالح است . او با بدان پیوست و خـانـدان نـبـوتش گم شد . زنهار بر آنچه که ژرفای آن از تو پوشیده است ، درنگ مکن و خود را در گروه جاهلان میفکن . ما تنها به نجات مؤ منان وعده داده بودیم .

نوح بی درنگ از خداوند پوزش خواست و هم به او پناه برد :

- پـروردگـارا ، به درگاه تو پناه می آورم و از اینکه چیزی را درخواست می کنم که نمی دانم ، پوزش می طلبم ؛ اگر بر من رحمت نیاوری ، از زیانکاران خواهم بود .

فـردای آن روز ، هنگامی که سرنشینان کشتی سر از خواب برداشتند و بر عرشه ، فراز آمـدنـد؛ طـوفان فرو نشسته بود و کشتی در زیر پرتو آفتابی زرین ، بر امواج آرام و آبی و شفاف ، غوطه می خورد و آهسته آهسته با نوازش نسیم پیش می رفت .

مـدتـی بـعد آبها نیز در دل زمین فرو رفت و کشتی سالم همراه سرنشینان خود بر فلات کـوه جـودی نشست . نوح و دیگر یاران او دوباره قدم به خاک نهادند : حیوانات غیر اهلی را در بیابان یله کردند و همگان ، با همگنان ، زندگی تازه ای را بر روی زمین آغاز کردند.

  • رضا بکری

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی