مفیدستان

مطالب مفید

مفیدستان

مطالب مفید

مفیدستان

مفیدستان شهری کوچک برای اموختن،

بایگانی

داستان هابیل و قابیل

رضا بکری | يكشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۱۸ ق.ظ


سـالهـا از پـی هـم مـی گـذشـت و فـرزنـدان در آغـوش پر مهر پدر و مادر می بالیدند و بزرگ تر می شدند .

دیگر ، هابیل و قابیل و خواهرانشان ، هر یک ، جوانی برومند شده بود .

از هـمـان آغـاز جـوانـی ، قـابیل به زمین روی آورد و با راهنمایی پدر ، به زراعت پرداخت . هـابـیـل نـیـز بـه فـراهـم آوردن احـشـام و گـله داری بـز و گـوسـفـنـد و شـتـر مشغول شد . خواهران هم به مادرشان حوا کمک می کردند .

از ایـن چـهـار فـرزنـد ، هـابیل و خواهر دو قلوی قابیل ، زیباتر از آن دو تن دیگر بودند . خـواهـر تـواءمـان قـابـیـل ، دخـتـری کـامـل ، بـرازنـده و بـسـیـار زیـبـا بـود و هـابیل ، با بالای بلند و گردن افراشته و چشمان درشت و شفاف و سرشار از مهربانی ، جوانی به راستی زیبا می نمود .

یـک روز کـه دخـتـران در خـانـه نـبـودنـد و هـابـیـل و قابیل نیز بیرون از خانه ، به دنبال کار خود بودند ، حوا به آدم گفت :

ـ آدم ! آیـا وقـت آن نـرسـیـده اسـت کـه فـرزنـدانـمـان ، هـر یـک همسری داشته باشد و خود فرزندانی بیاورد . . . . ؟

ـ چـرا ، مـدتـی اسـت که در این فکر هستم . امروز ، پس از نیایش چاشتگاهی ، از پروردگار خواهم خواست که مرا در این امر راهنمایی فرماید .

از آنـجـا خـداونـد اراده فـرمـوده بـود نسل آدم فزونی گیرد و در پهنه زمین زندگی کند و سـرشـتـهـا و طـبـایـع گـونـاگـون پـدید آید و زمین عرصه بروز خیر و شر و سعادت و شـقـاوت گردد ، به آدم وحی فرستاد تا هر کدام از پسران ، خواهر دیگری را به همسری برگزیند . (14) آن شب ، هنگامی که همه در خانه بودند ، آدم به همسر و فرزندانش گفت :

ـ خـداونـد امـروز بـه مـن امـر فـرمـوده کـه فـرمـان او را در مـورد ازدواج شـما به اطلاعتان برسانم .

دخـتـران ، بـا شـرم ، از زیـر چـشـم بـه هـم نـگـریـسـتـنـد و هابیل سر را به زیر افکند اما قابیل با شتاب پرسید :

ـ بگو پدر ! خداوند چه دستوری داده است ؟

ـ خداوند فرمود که هر یک از شما دو برادر ، با خواهر تواءمان دیگری ازدواج کند .

کـلام پـدر ، چـون آب سـردی بـود کـه نـاگـهـان بـر سـر قـابیل ریخته باشند؛ در جای خود پس نشست و رنگ از رویش پرید؛ نخست لحظه ای ساکت ماند و چهره اش در هم رفت و سپس چون اسپند از جای جست و سخت به خشم آمد و ابرو در هم کشید و گستاخانه بانگ برداشت :

ـ مـن ایـن فرمان را نمی پذیرم . چرا نباید با خواهر دو قلوی خود ازدواج کنم ؟ چرا برادر کوچک ترم خواهر زیبای مرا به همسری بگیرد ؟

ـ پسرم ! این فرمان خداوند بزرگ است ؛ تو نباید از فرمان او سرپیچی کنی .

ـ دوبـاره از خـداونـد بـپـرس ! نارضایی مرا به او بگو ! من از این فرمان خشنود نیستم و نـمـی تـوانـم ایـن را پنهان کنم . من خواهر تواءمان خود را دوست می دارم . حتما راه دیگری وجود دارد .

ـ پـسـرم ! مـن و مادرت ، یک بار در بهشت ، سرپیچی از فرمان خداوند را آزمودیم . سالها بـه درگـاه او گـریـسـتـیـم تـا از گـنـاه مـا درگذشت ؛ با آنکه ما ، به این گستاخی ، در بـرابـر دسـتـور صـریح او مقاومت نکرده بودیم . در حقیقت بر خود ستم کرده بودیم و از بهشت رانده شدیم .

قابیل گفت :

ـ پدر ! من از آنچه گفتم بر نمی گردم . تو مسئله را با خداوند بار دیگر در میان بگذار . این بار اگر فرمانی داد ، سرپیچی نخواهم کرد .

خـداونـد فـرمـان داد کـه هـر یـک از آن دو ـ هـابـیـل و قـابـیـل ـ بـه دلخـواه خـود چـیـزی بـرای خـدا قـربـان کـنـد . از هـر کـدام کـه مقبول افتاد ، خواسته اش بر آورده شود و همسر خویش را خود برگزیند .

آدم ، فـرمـان خـدا را بـه فـرزنـدان ابـلاغ کـرد و قـرار شـد کـه فـردای آن روز هر یک ، قـربـانـی خـود را حـاضـر آورد؛ هـر کـدام را کـه خـداونـد در آتـش قبول خویش سوزاند ، همان برنده خواهد بود .

هـابیل ، بهترین شتر سرخ موی جوان و زیبایی را که در گله خود داشت حاضر کرد و به سوی قربانگاه به راه افتاد . زیر لب ، چیزهایی می گفت :

ـ خـداونـدا ! شـرمـنـده احـسـانـهـای تـوام . مـی دانـم کـه هر چه دارم از توست . با سپاس از نعمتهایی که به من عطا کرده ای ، اینک در اجرای فرمان تو ، میان داده های تو ، از این شتر بـهـتـر نـداشتم ، و گرنه همان را به قربانگاه می آوردم . خداوندا ! تو به لطف بزرگ خود ، این قربانی ناچیز را از من قبول کن !

امـا قـابـیـل ، از مـیـان گـنـدمـهـای بـسـیـار و گـوناگون خود که ذخیره داشت ، قدری گندم نامرغوب برداشت و به قربانگاه برد !

بـا خـود انـدیـشـید : گندم های مزرعه پایین ، با آن دانه های طلایی و شفاف - که چشم را خیره می کند - به راستی حیف است که در آتش قربانگاه سوزانده شود؛ حالا که قرار است بسوزد ، چه بهتر گندم های مزرعه بالا را که چندان کشیده و مرغوب نیست ، به قربانگاه ببرم .

هر دو به انتظار ایستاده بودند و هر یک به پذیرفته شدن قربانی خود امیدوار بود .

لحـظـه ای بـعـد ، آتـش انـتـخـاب الهـی در رسید و در پیش چشم همه ، در تن شتر گرفت ! هابیل ، به نشانه سپاس ، به سجده در آمد .

قـابـیـل ، کـه در تـقدیم قربانی اخلاص نورزیده بود ، برآشفت و سخت اندوهگین شد . اما چـاره ای نـبـود و ابـهـامـی وجـود نـداشـت . نـاگـزیـر ، از ازدواج بـا خـواهـر تـوامـان خـود دل کند و هابیل ، با خواهر زیبای او ازدواج کرد .

بـه ایـن تـرتـیـب ، غـائله ازدواج از مـیـان بـرخـاسـت . امـا کـیـنـه بـرادر در دل قـابـیـل نـشـسـتـه بـود و هـر روز ، آتـش آن بـیـشـتـر زبـانـه مـی کـشـیـد . یـک روز کـه هـابـیـل بـا گـله خـود از کـنـار مـزرعـه قـابـیـل مـی گـذشـت ، قابیل به او گفت :

ـ هـابـیـل ! سـرانـجـام تو را خواهم کشت . من هر وقت تو را می بینم ، به یاد شکست خود می افتم . تا تو را از میان برندارم ، راحت نخواهم شد .

ـ برادر عزیزم ! اگر قربانی تو قبول نشد ، گناه من نیست . خداوند قربانی را تنها از پـرهـیزکاران می پذیرد . چاره ، کشتن من نیست ، در پرهیزکاری است . حتی اگر قصد کشتن من کنی ، متعرض تو نخواهم شد و تو را نخواهم کشت ؛ زیرا من از پروردگار عالم ، هراس دارم . دسـت از ایـن خـیـال بـاطل بدار و از ارتکاب این گناه ، عالم بیم داشته باش . زیرا به دوزخ خواهی رفت که کیفر ستمکاران است . بهتر است به خاطر این فکرهای بد ، از خدا طلب عفو و آمرزش کنی . به خاطر داشته باش که ابلیس ، وقتی که با فریب و نیرنگ ، پـدر و مـادر را از بهشت بیرون راند ، به آدم گفت : با فرزندان تو بر روی زمین بیشتر کار خواهم داشت و از وسوسه و اغوای هیچ یک از آنان رو بر نخواهم تافت .

در سـیـنـه قـابـیـل ، دیـو کـیـنـه بیدار شده بود و جز به کشتن برادر ، آرام نمی گرفت . سرانجام در یک روز ، آنچه نباید بشود ، شد .

آن روز قـابـیـل می دانست که برادرش کدام سو در کوهپایه های اطراف گله خود را به چرا بـرده اسـت . پـس بـه هـمان سو شتافت . چشمانش دو کاسه خون بود . آتش کین خواهی به جانش افتاده بود و او را ملتهب می کرد و بر سرعت قدمهایش می افزود .

گله را از دور دید . از کنار راه ، سنگ بزرگی برداشت و به همان جانب پیش رفت . ابتدا بـرادر را نـدیـد . لحـظـه ای مـی چـرخـید ، سر بر سنگی گذاشته و معصومانه به خواب رفته بود . به طرف او شتافت .

کینه ، پرده ای تار در پیش چشم او کشیده بود . نه بی گناهی و پاکی برادر را می دید و نه پلیدی کردار خود را . بالای سر برادر ایستاد و به او نگریست که گیسوان انبوهش دور چهره زیبای او ریخته و گرمای ملایم آفتاب پاییزی ، روی پیشانی و بنا گوشش ، در بـن مـوهـا ، عـرق نـشـانـده بـود چـون قـطـره هـای شـبـنـم کـه بـر ورق گل .

سینه ستبر و مردانه اش ، با هر نفس که می کشید بالا و پایین می رفت ، چون زورقی که بـر امـواج بـرکـه ای آرام ، رهـا شده باشد و دستهایش چون دو پاروی بلند ، در دو سوی انـدام کـشـیـده اش ، افتاده بود شاید در خواب ، با همسر خود ، درباره فرزندی که در راه داشتند ، سخن می گفت زیرا سایه لبخندی شیرین ، روی لبهایش به چشم می خورد . .

امـا قابیل ، دیگر چیزی نمی دید؛ کینه ، او را کور کرده بود و اینک با سنگی گران در دست ، بالای سر برادر ایستاده بود . . .

و سـرانـجام ، آن لحظه شوم در تاریخ بشری فرا رسید ، لحظه سقوط و تباهی ، لحظه سـتـم ، لحـظـه خـشـم عـنـان گـسـیـخـتـه ، لحـظـه کـشـتـن بـرادر : قابیل ، چون دیوی کژ آیین ، سنگ را با تمام نیرو بالا برد و بر سر برادر کوبید .

و خـون ، از چشمه ها جوشید و آسمان تیره شد و زمین لرزید و نخستین سنگ بنای ستم ، در جهان ، نهاده شد .

تـن هـابـیل ، نخست ، تکانی سخت خورد و همزمان ، آهی کوتاه کشید؛ سپس چشمان به خون آغـشـتـه اش را لحـظه ای گشود به برادر که بالای سرش ایستاده بود نگریست و آنگاه بـه آسـمـان نگاهی کرد و پلکها را فرو بست . رعشه ای در تنش افتاد ، یک دو بار ، پا را بر خاک کشید و سپس از حرکت ایستاد . . . اینک جاودانه به خواب رفته بود . . . .

نـسـیـمـی می وزید و گیسوان انبوه آغشته به خونش را ـ و نیز یک دو شقایق را که در کنار کالبدش رسته بود ـ به نوازش تکان می داد . . .

قـابیل که گویی تازه از خوابی گران برخاسته بود ، ابتدا مبهوت و گیج ، به پیکر بـی جان برادر چشم دوخت . زانوانش سست شد و بی اختیار در کنار او زانو زد و سپس سر بر سینه برادر نهاد و در تیرگی اندوه و پیشیمانی غرق شد .

نـاگـهـان از یادآوری اینکه با پیکر برادر چه کند ، بر خود لرزید : چگونه آن را از میان بردارد که پدر و دیگران در نیابند ؟

سراسیمه برخاست و حیران به هر سو نگریست .

نـخـسـت پـیـکـر بـرادر را بـی اراده بـر دوش کـشید و چون دیوانگان گامی چند ، هر سوی دوید . . .

سـپـس چـون ایـن کـار را بـیـهـوده یـافـت ، پـیـکر را بر زمین نهاد و به فکر فرو رفت اما گـویـی در سـرش آتـش زبـانه می کشید . هیچ فکری به خاطرش نرسید و راه به جایی نبرد .

پـشـیـمـانـی از سـتـمـی کـه روا داشته بود و درماندگی ، چون عفونت تمام اندرونش را از احساس بدی انباشته بود . طنین آه کوتاهی که برادر در واپسین لحظه حیات از جگر کشیده بـود ، انـگـار هـنـوز در کـوه و دشت می پیچید و سوزش نگاه چشمان زیبا و خون آلود و پر ملامتش ، دل قابیل را پاره پاره می کرد . . .

تمام روزهای بلند و زیبای دوران کودکی ، اینک از پیش چشمش می گذشت :

تـمـام آن لحـظـه هـا کـه او و بـرادرش ، شـاد و بـی خـیـال ، دسـت در دسـت در حـاشـیـه رودخـانـه هـا و در مـزارع بـه دنبال پروانه ها ، می دویدند .

تـمـام آن شـبـهـای سرد زمستانی که با برادر آغوش در آغوش می خفتند تا با گرمای تن خود ، یکدیگر را گرم کنند .

روزی را به خاطر آورد که پدر ، بز کوهی ماده ای همراه نوباوه اش به دام انداخته و به خانه آورده بود و او و برادرش به تقلید از آن نوباوه ، از پستان پر شیر آن بز ، شیر می مکیدند . . .

شـرم و بزرگواری و مهربانی برادرش را در نوجوانی و گذشت و انصاف و جوانمردی اش را در ایام جوانی ، از خاطر گذراند . . .

دلش از یـاد آوری تـمـام ایـن خـاطـره هـا فـشـرده مـی شـد ، در هـمـان حـال دغـدغـه بـزرگ او ـ پـنـهان کردن کالبد بی روح برادر ـ هر دم او را نگران تر می سـاخـت . اگـر هـمـان جـا مـی مـانـد ، بـی تـردیـد پـدر یـا هـمـسـر هـابـیـل ، بـه دنـبال گله به آنجا می آمدند . از تصور اندوه مادر و رنج پدر ، هراسان شد . چنان درمانده بود که نمی دانست چه باید بکند . در تمام عمر ، کشته انسانی ندیده بود .

سـرانـجـام خـداونـد ، کـلاغـی را برانگیخت تا با شکافتن زمین ، گردویی را که به منقار داشـت در پـیـش چـشـم او در خـاک کـنـد و آن را پـنـهـان سـازد . قـابـیـل دریافت که باید برادر را به همین صورت به خاک بسپارد . اما ناگهان احساس حقارت کرد و سخت متاءثر شد با خود گفت : وای بر من که از این کلاغ نیز کمترم !

بـدیـن تـرتیب ، داستان نخستین خانواده بشری با این سرانجام دلگزا به پایان رسید . 

  • رضا بکری

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی